کد خبر 141686
۱۶ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۰

نامه دانش آموز به شهید

نامه دانش آموز به شهید

روزی روزگاری، کلاغهای سیاه روزگار، سودای پوچی را در سر پروراندند، در سرزمین عشق گام نهادند! ولی تو،

قصهی رفتن، رفتنی از جنس استوار ماندن را رقم زدی و تضادی به چنین زیبایی آفریدی، از شهد شهادت نوشیدی و خاک خشک و خشن بیابان را با خون عزت بخشیدی! چنان که رود سر خم کرد و باران اشک ریخت. راهی گشودی به سوی سرزمین عشق.

سینهخیز روی خاک، با دست بسته در رود، بیباک، بیسر، بیپا و بیپروا! ولی با ایمان، با عشق رفتی، چشمهای گریان پشت سرت و روزگار ابری و بارانی مادر در سرت بود، فرزندی که از پدر پلاک را فهمید و از مادر اشکی که در قطرهقطرهاش خون پدر جاری بود، خونی که خشک نشد و اشکی که بند نیامد.

راه را باز کردهای و هنوز یک قدم برنداشتهایم! راهی که بدون پا پیمودی. گریههای عزیزت را نادیده گرفتی تا اشکی بعد از تو جاری نشود و اکنون در آغوش خدا اشک می ریزی که چرا بعضی به قصد، اشک فرزندت را جاری میسازند، روی آن سد میبندند و سودش را مفت مفت به نام خود امضا میکنند. مرد شعار نبودی که حالا برایت شعارهای رنگارنگ و قشنگ بنویسم! مرد عمل بودی، بدون شعار، بدون هیاهو، رفتی و آرامتر از قبل برگشتی! شاید هم اصلا برنگشتهای، زیر خاک ماندی تا خاکسترت هم هیاهو نکند، تا منتی نگذاری، حتی بر سر مردم بیانصاف.

ای جاودانه نام، ای درد آشنای کربلا، ای غنچهی باغ شهادت، دلگیر نشو از مردم، از من بیانصاف بیوفا! هر چه میخواهم بگویم در کلام نمیگنجد، در احساس جا نمیگیرد! سخن از تو جان دارد و با تو معنا میگیرد، حال، من بی عشق، چگونه از این همه عاشقی بگویم! من کوچک بیصدا، چه نامهای میتوانم به بزرگترین صدای بیصدای تاریخ بنویسم، حال و هوای تو در قلم حقیر من نمیگنجد ولی بگذار از آنچه هست کوتاه برایت تعریف کنم: شرمندهام شرمنده!

هنوز، نسل کبوتران بیبال عاشق، که با عشق میپرند باقیست! هر چه در قفس بمانیم، سختجانتر میشویم قول میدهم روزی آسمان از غوغای ما سفید خواهد شد و پیام تو را جاری میکنیم.

راستی! با دختر یکی از رفقایت حرف میزدم، با بغضی خفته و قلبی که بسیار سرد بود سخن می گفت، حرفی میزد و با همون سوز سرمای قلبش درجان من شعله می افکند و به آتش میکشید هر آنچه افتخار در من بود! می گفت حضرت رقیه را در خواب دیدم، دستم را گرفته بود و میگفت بابای من هم تشنه رفت، رفت به دنبال آنکه صدایش زده بود! از مادربزرگش پرسیدم گفت او پدرم را می دید آنقدر که همیشه با او حرف می زد و هرشب برایش لالایی میخواند، تا یک شب که گفت باید با پسرم بروم! صدای لالایی را هم با خودش برد ولی هنوز سکوت نبودنش در خانه میپیچد.

به جایش و برایش شعری سرودم که ذره‌ای نمی‌تواند وصف حالش باشد: مادرم هرشب سرش را روی اشک سرد و بی رحم، به روی درد و آتش می‌گذارد! و می‌خواند که ای دل، دل غمی داری اگر، خاموش سازش! که روح رفته اش دیگر نخواهد آمد از در ؟،تو هم بسپار او را دست بادی که رفته، تو همچون او دلت را، دگر بسپار دست خاک! و آرام نگاهم می کند اشکش سرازیر و می‌گوید که چشمانت سیاه چشم اویند و موج موی تو موج وضویش!.. بغضش شکست و قلم دیگر نای نوشتن نداشت در اوج گیرایی تو، این شعر رها شد؛ بی وزن و بی رمق، افتاده روی خاک سرد! بگذار این شعر دم آخرش نفس راحتی بکشد! کلام آخرم را در کدام نقطه کهکشان تمام کنم که شرمساریش را نبینی !؟ رهایش می‌کنم در، بی‌وزن‌ترین نقطه تاریخ که اینجاست!

ریحانه طاعتیزاده خوزستان پایه دهم-

برچسب‌ها